خرید بک لینک

پست ۲۰۰

در این مطلب، جزئیات مربوط به «پست ۲۰۰» ارائه شده است.

داشتم به پست دویست فکر میکردم...

به اینکه چی میشه که باید اینجا با این عنوان بنویسم...

به اینکه ای کاش نوشته ی این پست مثل عددش خاص و رند باشه....

و انگار شد.

دیروز که تو تنهایی خودم گریه میکردم و باهات حرف میزدم اصلا از خیالمم رد نمیشد امروز انقدر منو به خودت نزدیک کنی....

بهت گفتم اسم بچم رو علی گذاشتم ، همون سحر ماه رمضون که اعلام کردن شهید شدی...

ولی حالا همین علی توی شکمم نمیذاره بیام تشییع ات و یکم دلم رو آروم کنم...

تشییع یعنی کسی رو که با مرگش ، دلت خیلی شکسته رو با دستات بدرقه خاک کنی تا قلبت آروم بشه... چون خاک آرامش بخشه...

ولی من مطمئن بودم امروز نمیتونم بیام کنار تابوتت.

صبح که از خواب بیدار شدم از خیالمم نمیگذشت بیارنت اینجا... آزادی... کنار خونمون.

تو اومدی کنار من. و من تا سر خیابون به امید دیدارت اومدم ولی باز ندیدمت...

دست از پا دراز تر با دو تا بچه ، برگشتم خونه...

گذشت... ساعت شش همسرم زنگ زد...

حاضر شو بریم.

کجا؟

سرکارم، آقارو آوردن...:)

تو رو بردن فرودگاه، محل کار همسرم... منو کشیدی پیش خودت... کنار کنار کنار خودت... با بچه هام و امیر علی تو دلیم، ماشینی که حملت میکرد رو بغل کردیم...

من توی این ملاقات خصوصی تنها بودم... کنارت.

پارچه سبزی رو که از حرم امام رضا برای امیر علی متبرک کرده بودم با خودم آوردم تا به تابوتت بچسبونم... تا تو بهش دست بکشی... :)

من خیلی کوچیکم هنوز بابا.

رهام نکنی تو این دنیا ؟!

ای کاش اینجا ، توی این برهه زمان نبودم... ای کاش اینجا نبودم تا مرگت رو ببینم... غم ولم نمیکنه بابا.

میشه بغلم کنی؟!

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

صفحه بندی