گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «پست ۲۰۱».
گفتگوی درونی من با دخترم حسنا:)
تو داری وارد دوره سنی مهمی میشی... دوره ای که با مدرسه رفتن شروع میشه. دوره ای پر از روابط گسترده که قبلا هیچ تجربه ای ازش نداشتی....
دوست های مختلف، دوری از مادر و پدر برای چند ساعت از روز ، مجبوری به حرف معلم گوش بدی و.....
تو نمیدونی ولی من خیلی نگرانم!
نگرانم که نتونی از پس خودت بربیای...
من میدونم اعتماد به نفست کمه ( دلایلش رو خودم میدونم)
و فقط کاری از دستم برنمیاد...
خیلی سخته که روانشناس باشی و نتونی اعتماد به نفس بچه خودت رو بالا ببری... مثل کوزه گری که از کوزه شکسته آب میخوره!
فقط تنها کاری که میتونم برات بکنم اینه که از دور مراقبت باشم... وقتی میبرمت کلاس و بین بچه های دیگه میذارمت، میبینم که دوست نداری بلند جواب معلمت رو بدی...
تو خیلی آروم خودت رو معرفی میکنی! انقدر تن صدات کمه که معلم باید بهت نزدیک بشه تا صدات رو بشنوه...
نمیدونم شایدم دارم وسواس گونه به این موضوع فکر میکنم...
خیلی سعی کردم حرفات رو گوش بدم، خیلی برای چیزایی که برام تعریف میکنی با اینکه وقت زیادی هیچوقت ندارم ، وقت گذاشتم...
ولی بازم اعتماد به نفس این رو نداری که بلند حرف بزنی و شمرده شمرده... مدام میخوای تند تند حرفت رو تموم کنی.
شاید یکی از دلایلش داداشت باشه که مدام توی حرفت میپره... یا بابات که حرفاتو گوش نمیده.
به هر حال ببخشید که تو رو توی این دنیای بیرحم اینطوری بزرگ میکنم... باید برات یه کاری کنم ، من نمیذارم تو اینجوری بمونی دختر قشنگم.
برچسب:
نویسنده: majnoon-man