خرید بک لینک
پست ۲۰۱تو داری وارد دوره سنی مهمی میشی... دوره ای که با مدرسه رفتن شروع میشه. دوره ای پر از روابط گسترده که قبلا هیچ تجربه ای ازش نداشتی....دوست های مختلف، دوری از مادر و پدر برای چند ساعت از روز ، مجبوری به حرف معلم گوش بدی و.....جزئیات بیشتر درباره پست ۲۰۱خیلی، اعتماد، کاری، خودت، دورهتو نمیدونی ولی من خیلی نگرانم!نگرانم که نتونی از پس خودت بربیای...من میدونم اعتماد به نفست کمه ( دلایلش رو خودم میدونم)بررسی کامل پست ۲۰۱و فقط کاری از دستم برنمیاد... خیلی سخته که روانشناس باشی و نتونی اعتماد به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۲۰۵انگار که دارم همونجا زندگی میکنم... و استرس دارم.میدونی بچه، شرایط بدیه... جنگ، فشار اقتصادی، استرس و فشار روانی، درس و امتحان...جزئیات بیشتر درباره پست ۲۰۵دارم، استرس، تموم، روزای، فشارهر چی میگذره خسته تر میشم... ولی مطمئنم خوب تموم میشه...یه روزی تموم میشه و خدا خوب تمومش میکنه.بررسی کامل پست ۲۰۵تو زنده و من مرده... اگه چند سال دیگه همه چیز خوب نشد.من امشب دارم برای نمره بیست درس میخونم.تو قطعا دانشمند میشی با این همه تقلایی که من میکنم...نکات مهم پست ۲۰۵ای کاش میتونستم آینده رو ببینم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۲۰۶دو تا امتحان دارمیکی هشت صبح و یکی یازده.جزئیات بیشتر درباره پست ۲۰۶لیلی، باید، مامانت، گاهی، امتحانهمسرم قراره منو برسونه و اونجا بمونه تا امتحانام رو بدم و برم گردونه... گاهی یادم میره که بابت وجودش خداروشکر کنم.میدونی باید این چیزا رو دید... باید این کمک ها و نوشت...یه روزی شاید لیلی بزرگ بشه و یادش بره چطوری بزرگ شد. یه روزی شاید به خودش مغرور بشه...بررسی کامل پست ۲۰۶یادت نره مامانت بچه هارو نگه داشت تا تو درس بخونی...شوهرت تو رو تا دانشگاه رسوند و نذاشت گرمای مسیر و رفت و آمد عذابت بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۲۰۷مامانم کوتاهش میکنه براش...یه خورشت قیمه خوشمزه درست کردم...جزئیات بیشتر درباره پست ۲۰۷البته، دخترم، یادم، کردمبچه، بردمبه دخترم یاد دادم خودش بره کلاس ورزش.شیر و کیک کاکائویی خوردم...کلی تلاش کردم واسه امتحان فردا درس بخونم البته هنوز تموم نشده ولی تلاشمو کردم.بررسی کامل پست ۲۰۷بچه ها رو بردم پارک و یکم بازیشون دادم...الانم دارم آماده میشم بخوابم... و جنگ و صلح درونم رو نادیده بگیرم...گذشت خوبه ولی یادم میمونه که هیچوقت از آدمایی که زندگیم رو زهرمار کردن نگذرم... امیدوارم زودتر از اونا بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۲۰۹تو واقعی نیستی ولی به اندازه همه آدم های دنیا میتونی کافی باشی...یه کوه سنگین روی دوشمه.جزئیات بیشتر درباره پست ۲۰۹داره، واقعیت، میخواد، وقتی، اندازهکه فقط خالق میدونه از چی حرف میزنم...دنیا به اندازه موهای سرم بهم خوشبختی بدهکاره... وقتی که انقدر دارم برای همه و خودم میجنگم.شاید در انتهای دهه دوم زندگیم دلم میخواد از زندگی که ساختم و سختی هایی که تمومی نداره انصراف بدم... دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و برم...بررسی کامل پست ۲۰۹برم تا با چشمام ببینم اونور واقعیت داره یا نه؟ این همه درد بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۲۱۰هفته ای که گذشت یکی از سخت ترین دوران تحصیلیم رو پشت سر گذاشتم... موقع انتخاب واحد گفتم که وقتی به امتحانا برسم به غلط خوردن میوفتم انقدر که واحد برداشته بودم این ترم.بارداری ، ماه آخر و همه دردای جسمی و روحی به کنار... فشار پاس کردن ۶ تا امتحان توی یک هفته پدرم رو درآورد.جزئیات بیشتر درباره پست ۲۱۰هفته، مرحله، کلاس، براش، دارههوووف.... هر چی بود گذشت.نمیدونم پاس میشم یا نه... ولی همین که از این مرحله رد شدم یعنی کسب مدال قهرمانیتبریک لیلی بانوبررسی کامل پست ۲۱۰خب میریم مرحله بعد... هفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

پست ۱۹۹ در این مطلب، جزئیات مربوط به «پست ۱۹۹» ارائه شده است. میدونی اون چیز بدی که توی تلگرامش ذخیره کرده بود چی بود؟؟؟یه پیام از یه کانال صیغه یابی .... خانم فلان. از. شهر شازند ۲۷ ساله وزن فلان قد فلان.... این پیام ذخیره شده بود توی پیام های ذخیره شده...یعنی انتخاب شده بود.یعنی بهش فکر شده بود...این منو بهم ریخت!ولی اول خودمو آروم کردم... بعد تصمیم گرفتم بهش بگم.و گفتم...گوشی رو گرفتم جلوش و گفتم این چیه؟ فقط بهم بگو چرا اینو سیو کردی؟هول نشد... خندید... گفت اینو سیو کردن به دوستم نشون بدم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

پست ۲۰۰ در این مطلب، جزئیات مربوط به «پست ۲۰۰» ارائه شده است. داشتم به پست دویست فکر میکردم...به اینکه چی میشه که باید اینجا با این عنوان بنویسم...به اینکه ای کاش نوشته ی این پست مثل عددش خاص و رند باشه....و انگار شد.دیروز که تو تنهایی خودم گریه میکردم و باهات حرف میزدم اصلا از خیالمم رد نمیشد امروز انقدر منو به خودت نزدیک کنی....بهت گفتم اسم بچم رو علی گذاشتم ، همون سحر ماه رمضون که اعلام کردن شهید شدی...ولی حالا همین علی توی شکمم نمیذاره بیام تشییع ات و یکم دلم رو آروم کنم...تشییع یعنی کسی روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

پست ۲۰۱ گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «پست ۲۰۱». گفتگوی درونی من با دخترم حسنا:)تو داری وارد دوره سنی مهمی میشی... دوره ای که با مدرسه رفتن شروع میشه. دوره ای پر از روابط گسترده که قبلا هیچ تجربه ای ازش نداشتی....دوست های مختلف، دوری از مادر و پدر برای چند ساعت از روز ، مجبوری به حرف معلم گوش بدی و.....تو نمیدونی ولی من خیلی نگرانم!نگرانم که نتونی از پس خودت بربیای...من میدونم اعتماد به نفست کمه ( دلایلش رو خودم میدونم)و فقط کاری از دستم برنمیاد... خیلی سخته که روانشناس باشی و نتونی اعتماد بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

پست ۲۰۵ در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «پست ۲۰۵» را می‌خوانید. آروم نیستم... جنوب هم پاره تن منه.انگار که دارم همونجا زندگی میکنم... و استرس دارم.میدونی بچه، شرایط بدیه... جنگ، فشار اقتصادی، استرس و فشار روانی، درس و امتحان...هر چی میگذره خسته تر میشم... ولی مطمئنم خوب تموم میشه...یه روزی تموم میشه و خدا خوب تمومش میکنه.تو زنده و من مرده... اگه چند سال دیگه همه چیز خوب نشد.من امشب دارم برای نمره بیست درس میخونم.تو قطعا دانشمند میشی با این همه تقلایی که من میکنم...ای کاش میتونستم آینده رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

پست ۲۰۶ گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «پست ۲۰۶». اومدم خونه مامانم که یکم بیشتر درس بخونم واسه امتحان فردا.دو تا امتحان دارمیکی هشت صبح و یکی یازده.همسرم قراره منو برسونه و اونجا بمونه تا امتحانام رو بدم و برم گردونه... گاهی یادم میره که بابت وجودش خداروشکر کنم.میدونی باید این چیزا رو دید... باید این کمک ها و نوشت...یه روزی شاید لیلی بزرگ بشه و یادش بره چطوری بزرگ شد. یه روزی شاید به خودش مغرور بشه...یادت نره مامانت بچه هارو نگه داشت تا تو درس بخونی...شوهرت تو رو تا دانشگاه رسوند و نذاشت گرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

پست ۲۰۷ در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «پست ۲۰۷» را می‌خوانید. امروز برای دخترم یه شلوار ورزشی مشکی خریدم البته یکم بزرگه ولی خیلی دوسش دارم.مامانم کوتاهش میکنه براش...یه خورشت قیمه خوشمزه درست کردم...به دخترم یاد دادم خودش بره کلاس ورزش.شیر و کیک کاکائویی خوردم...کلی تلاش کردم واسه امتحان فردا درس بخونم البته هنوز تموم نشده ولی تلاشمو کردم.بچه ها رو بردم پارک و یکم بازیشون دادم...الانم دارم آماده میشم بخوابم... و جنگ و صلح درونم رو نادیده بگیرم...گذشت خوبه ولی یادم میمونه که هیچوقت از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: majnoon-man تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39

صفحه بندی